فکر کنم امشب آخرین سحر امسال باشه.مامانم خیلی دلش گرفته با بغض گفتش : حیف ماه رمضون که تموم شد چه صفایی داشت ...بعدش یه قطره اشک از گوشه ی چشماش غلتید روی لباش...
داداشیم که همیشه سحرا خمیازه می کشه گفت:مامان تو هم حال داری هاااااااااااا بهتر که تموم شد...
خواهر کوچولوم به برادرم یه نگاهی کرد و گفت : تو هم همش به فکر خوابت باش تنبل...
داداشی گفت : اصلن کی بهت گفته بیدار شی برو بخواب بچه ...
خواهر کوچولوم که هیچ وقت کم نمیاره بهش گفت: بچه خودتی من بزرگ شدم ...
بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.![]()
راستی اولین اس ام اس هم به مناسبت عید فطر برام اومد. الان جلوی آینه بودم ماهو دیدم . عید فطر مبارک![]()
کاش نمی ترسیدم فریاد می زدم .
کاش نمی دانستم چیزهایی را که می دانم
کاش نمی فهمیدم...
از نوشتن هم می ترسم...
پ.ن :جون هرکی دوست داری موضوع رو عشقولانه ش نکن.گم شدنم هم ربطی به عشق (همون که می گن مثل کشک و دوغه ) نداشت.


